
هر شب در بند باز میشد وشمشیر بند با صدای نکره اش دونفر راصدا میزد و آنان را بسوی جوخه های اعدام میبردومن هم چنانچون روزهای گذشته تا دمدمای صبح بیدار میماندم ونوبت خود را انتظار میکشیدم .از سی نفر زندانیان تقریبا شانزده نفر اعدام شده بودند .
زندانبانان برخوردشان هرروز وحشی تر میشد . این زندانیان دیگر مانند زندانیان زمان شاه از افراد درس خوانده ودکتر ومهندس نبودند . بلکه از اقشار مختلف جامعه بودنداز سی نفر ماکزیمم یکی دو نفر بالای دیپلم بودند . انقلاب سال57با گستردگی هر چه تمامتر افراد پایینی جامعه را به صحنه آورده بود.افرادی که درتمام عمرشان شاید یک کتاب سیاسی نخوانده بودندواین از نظر من جنبه ای مثبت بود چرا که دربرابر توده آگاه، نیروهای ارتجاعی کمتر قدرت مانور داشتند . اما بعلت بهار زودگذر دوران مبارزه سیاسی، این روند به نقطه اوج خود نرسید همان نقطه اوجی که پاشنه آشیل رژیم خمینی بود.من یادم می آید که درآن دوران شبانه روز ما خواب نداشتیم کار کار کار از فروش نشریه در کوچه خیابانها در برابر پنجه بکس وقمه های چماقداران تامراسم راهپیمایی ها ونشستها وبحث های خیابانی ،بهرترتیب این نیروهای عمیقا انقلابی بودند که دردام اپورتنیسم چپ وراست نیفتادند .
اماجریاناتی که در فاز نیمه دیکتاتوری نیمه دموکراتیک در دام حرکات بچه گانه وماجراجویی افتاده بودند وبه جای ارتجاع مذهبی شعار مرگ بر لیبرال را داده بودند در زندانها به شدت تا فرق سر در خیانت وندامت فرورفتند چرا که باشعارمرگ بر لیبرال دست فاشیسم مذهبی را باز میگذاشتند تا یک تنه دشمن اصلی خود را از کوچه خیابانها بردارد . دشمنی که خمینی در سخنرانی معروفش ازآن یاد کرده بود . دشمنی که نه درفراسوی مرزها بلکه درهمین تهران ودربغل گوش ولایت فقیه بود .
***
آنروزها همه چیز رنگ خون بخود گرفته بود. من به کمک بچه ها تیغه های آهنی پنجره راکمی خم کرده بودم تا دردل شب بشود کمی محوطه سپاه را دید . شمشیربند(زندانبان)هرروزحوالی 8 صبح لباسهای تیرباران شدگان را می آورد تابه بچه ها بفروشد واگر پولی بدست نمی آورد به خانواده های اعدام شدگاه تحویل میداد. در آن روز وشبهای تیرباران وشکنچه ، هرکدام از ما آخرین حرفهایمان را به همدیگر میگفتیم . تا شاید اگر کسی زنده ماند آن را به بیرون انتقال دهد.
ما نمی دانستیم که کی اعدام میشویم ولی این آخرین درد دلهای ما بود. به یاس وتردید میخندیدیم وفردای آزادی این مردم ستمکش به ما انرژی میداد. آنشب محمد رضا وجمشید را صدا زدند جمشید که به علت بیماری نمی توانست راه برود اورا کشان کشان به بیرون بردند.ما تانیمه های شب درگوشه ای سر درزیربال خود فروبرده بودیم وقتی صدای گلوله ها رامی شنیدیم درخود فرومی رفتیم نمی دانستیم که دردرونمان چه میگذرد . انگار تمام ابرهای عالم درچشمهایمان می باریدند .
ما نمی دانستیم که کی اعدام میشویم ولی این آخرین درد دلهای ما بود. به یاس وتردید میخندیدیم وفردای آزادی این مردم ستمکش به ما انرژی میداد. آنشب محمد رضا وجمشید را صدا زدند جمشید که به علت بیماری نمی توانست راه برود اورا کشان کشان به بیرون بردند.ما تانیمه های شب درگوشه ای سر درزیربال خود فروبرده بودیم وقتی صدای گلوله ها رامی شنیدیم درخود فرومی رفتیم نمی دانستیم که دردرونمان چه میگذرد . انگار تمام ابرهای عالم درچشمهایمان می باریدند .
وقتی که خاموشی بند را فراگرفته بود وماهم در حال و هوای خود غرق بودیم نا گهان، صداهای گنگی را از بیرون شنیدیم . من با یکی دیگر از بچه ها بلندشدم وازلای تیغه های آهنی پنجره به بیرون چشم دوختم پس ازچند لحظه دیدم که زندانبانان درحالی که طناب به گردن بچه هاانداخته بودندودرهمان حال به پیکرشان لگد میزدند آنان را کشان کشان به نقاط نا معلوم میبردند. جسدها را بعدها شنیده بودم بعد ازبخاک سپردن نبش قبر میکردند .
جسد یکی ازبچه هارا که خانواده اش مجبورشدنددرنقطه دورافتاده ای دفن کنند از خاک بیرون آوردند وبه پشت وانت باری بسته ودرخیابانها ی مختلف کشیدند درنهایت اورا در قبرستان بهائی ها بخاک سپردند .
از سی نفر 4نفر باقی مانده بودیم حتی یکی از بچه هارا که شکنجه ها وشرایط طاقت فرسا را تاب نیاورده بود وبا آنان به همکاری پرداخته بود به جوخه اعدام بردند . دادگاهی در کارنبود چند قصاب روی صندلی نشسته بودند ودر حالی که با دانه های تسبیه وآلت تناسلی بازی میکردنددر ظرف چند دقیقه حکم اعدام صادر میکردند .
از سی نفر 4نفر باقی مانده بودیم حتی یکی از بچه هارا که شکنجه ها وشرایط طاقت فرسا را تاب نیاورده بود وبا آنان به همکاری پرداخته بود به جوخه اعدام بردند . دادگاهی در کارنبود چند قصاب روی صندلی نشسته بودند ودر حالی که با دانه های تسبیه وآلت تناسلی بازی میکردنددر ظرف چند دقیقه حکم اعدام صادر میکردند .
***
آنروز باعجله زندانبان به ما گفت وسایلمان را برای انتقال برداریم .تصمیم گرفته بودند به دلیل چند عملیات که صورت گرفته بود مارا به کارخانه ای درجویبار منتقل کنند . آنان به اندازه کافی زندان نداشتند چنانچه قبرستان ، درزندان جویبار برقی وجود نداشت روزو شب تاریک بود .من بایکی از بچه ها ی چریک فدایی در یک سلول بودم روزانه یک بار مارا به دستشویی میبردند وما مجبوربودیم که از ظرف غذا در موارد ضروری برای ادرار استفاده کنیم رفیق همزنجیرمن * درفکر فرار بود اورا در سپاه بابلسر در اولین روز دستگیری دیده بودم میگفت که در ماشینش یک اسلحه یافتند واین یعنی اعدام صددرصد ، از یک پایش هم بنظر میرسید لنگ میزدوگویا زندانی زمان شاه هم بود . من راههای فرار وخیابانهای اطراف را برایش توضیح دادم که متاسفانه در آخرین ثانیه ها سپاه همه ما را در فرا خواند و با دستبند روانه ساری کرد. از کثرت زندانیان زندانبانان به ستوه آمده بودند. .درطول روز از شدت گرما کلافه میشدیم وحمامی هم در کارنبود . یکی دونفر از بچه ها به بیماری روانی دچارشده بودند من هم درد معده ام شدت یافته بود دردی کمر شکن که بر اساس شرایط حاد زندان وفشارهای روحی بیشتر شده بود . مثل یک جسد در سلول افتاده بودم ودرنهایت آنان مچبور شدند بایکی از بچه های زندانی که عمدا خودش را به مریضی زده بود ما را به بیمارستان منتقل کنند . تنها یک محافظ ویک راننده ، درراه من نیم نگاهی به زندانی انداختم واو چشمکی به من زد انگار میخواست چیزی بگوید دودل بود من از چشمانش میخواندم در بین راه راننده و محافظ ما با هم از آسمان و زمین سخن ساز میکردند مخاطب سخنشان ما بودیم از جمله گفته خمینی را که آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند را تکرار میکردند من هم در دل میگفتم که آمریکا دلش میخواهد که دروهله نخست آزادیخواهان وبرابری طلبان را سربه نیست کنید وخود خمینی آلترناتیو آنان برای زمامداری بعد ازکنفرانس گوادلپ بود . آنا ن به چرت وپرتهای خود ادامه میدادندکه ناگهان نفرزندانی فریاد زد که حالم بد است با ید استفراغ کنم و شروع کرد به لرزیدن ، آنها ترمز زدندوگفتند صبر کن تا به بیمارستان برسیم که او گفت دارم بالا می آورم و دوباره شروع کرد به لرزیدن آنان گفتند که داخل ماشین بالا نیاور ، زندانی به پایین رفت و چند متر انطرفتر در حالی که دو پاسدار مشغول خنده بودند به پشت درختی رفت و گفت باید غذای حاجت کنم . من شک برم داشته بود اوضاع را درنظر داشتم . یکی دودقیقه ای گذشت ومن هم که کم کم به قضیه بوبرده بودم خواستم سرآنان را مشغول کنم وگفتم: میشه یه خورده آب بمن بدین تا قرص مسکنم را بخورم .
آنروز باعجله زندانبان به ما گفت وسایلمان را برای انتقال برداریم .تصمیم گرفته بودند به دلیل چند عملیات که صورت گرفته بود مارا به کارخانه ای درجویبار منتقل کنند . آنان به اندازه کافی زندان نداشتند چنانچه قبرستان ، درزندان جویبار برقی وجود نداشت روزو شب تاریک بود .من بایکی از بچه ها ی چریک فدایی در یک سلول بودم روزانه یک بار مارا به دستشویی میبردند وما مجبوربودیم که از ظرف غذا در موارد ضروری برای ادرار استفاده کنیم رفیق همزنجیرمن * درفکر فرار بود اورا در سپاه بابلسر در اولین روز دستگیری دیده بودم میگفت که در ماشینش یک اسلحه یافتند واین یعنی اعدام صددرصد ، از یک پایش هم بنظر میرسید لنگ میزدوگویا زندانی زمان شاه هم بود . من راههای فرار وخیابانهای اطراف را برایش توضیح دادم که متاسفانه در آخرین ثانیه ها سپاه همه ما را در فرا خواند و با دستبند روانه ساری کرد. از کثرت زندانیان زندانبانان به ستوه آمده بودند. .درطول روز از شدت گرما کلافه میشدیم وحمامی هم در کارنبود . یکی دونفر از بچه ها به بیماری روانی دچارشده بودند من هم درد معده ام شدت یافته بود دردی کمر شکن که بر اساس شرایط حاد زندان وفشارهای روحی بیشتر شده بود . مثل یک جسد در سلول افتاده بودم ودرنهایت آنان مچبور شدند بایکی از بچه های زندانی که عمدا خودش را به مریضی زده بود ما را به بیمارستان منتقل کنند . تنها یک محافظ ویک راننده ، درراه من نیم نگاهی به زندانی انداختم واو چشمکی به من زد انگار میخواست چیزی بگوید دودل بود من از چشمانش میخواندم در بین راه راننده و محافظ ما با هم از آسمان و زمین سخن ساز میکردند مخاطب سخنشان ما بودیم از جمله گفته خمینی را که آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند را تکرار میکردند من هم در دل میگفتم که آمریکا دلش میخواهد که دروهله نخست آزادیخواهان وبرابری طلبان را سربه نیست کنید وخود خمینی آلترناتیو آنان برای زمامداری بعد ازکنفرانس گوادلپ بود . آنا ن به چرت وپرتهای خود ادامه میدادندکه ناگهان نفرزندانی فریاد زد که حالم بد است با ید استفراغ کنم و شروع کرد به لرزیدن ، آنها ترمز زدندوگفتند صبر کن تا به بیمارستان برسیم که او گفت دارم بالا می آورم و دوباره شروع کرد به لرزیدن آنان گفتند که داخل ماشین بالا نیاور ، زندانی به پایین رفت و چند متر انطرفتر در حالی که دو پاسدار مشغول خنده بودند به پشت درختی رفت و گفت باید غذای حاجت کنم . من شک برم داشته بود اوضاع را درنظر داشتم . یکی دودقیقه ای گذشت ومن هم که کم کم به قضیه بوبرده بودم خواستم سرآنان را مشغول کنم وگفتم: میشه یه خورده آب بمن بدین تا قرص مسکنم را بخورم .
آنان هم در جوابم گفتند : توباید خفه بشی بزار اول اون جانور که رفته برگرده بعد توبیمارستا ن به تو آب میدن
سپس شروع کرد به دست مالی کردن ریش خود ، من هم به کلاشینکف اش ،دلم میخواست آن را از دستش بقاپم وجوابشان را بدهم اما واقعا مریض بودم ونمی توانستم حتی براحتی چند قدم راه بروم . درهمین لحظه پاسدار محافظ که مشغول صحبت بامن بود دوزاری اش جا افتاد که زندانی دیرکرده است با عجله سرش راگرداند وسپس از ماشین پیاده شدودوید به سمت درختی که زندانی رفته بودو فریاد کشید : فرار کرد .
سلاح را ازضامن کشید وسراسیمه چند بار هوایی شلیک کرد.پاسدار بعدی سلاح را به شقیقه ام نشانه رفته بود . مرغ ازقفس پریده بود و کاری از دستشان برنمی آمد .پاسدار محافظ لحظه ای بعد نفس نفس زنان برگشت وبا هراس گفت: «سگ پدر گولمان زد وبا قیافه ای خشمگین به من نگریست » . هنوز نیروهای سرکوبگر تجربیات لازم را درمورد زندانیان نداشتند .در بازجویی هانیز همین طوربود براحتی میشد سرشان را شیره مالید .
آنان سراسیمه دستبند بدستم زدند واگر کوچکترین عکس العملی از خود نشان میدادم آبکشم میکردند . وقتی به بیمارستا ن رسیدیم دست وپایم را سخت به تخت بیمارستا ن بستند .دراتاق بیماران عادی هم بودند راه دیگری نداشتند . 24 ساعت یک محافظ بالای سرم بود . من منتظر بازجویی های بعدی بودم . در بیمارستا ن کاری برایم نتوانستند بکنند جز آنکه دوبار مرفین به بدنم تزریق کردند تا دردم را فراموش کنم . آنان نمی توانستند 24 ساعت یک محافظ برای یک زندانی بگذارند زندانی آنقدر زیاد بود که گیج شده بودند آنهم با سیستم اطلاعاتی ای که آمیزه ای از اسلام وقوانین فئودالی ازنوع آخوندی بود. من منتظر عواقب فراروبازجویی های بعدی بودم که انگار خبری از آن نبود زندانی پشت زندانی آنها راکلافه کرده بود .
چند روز بعد مرا به زندان سپاه بابل منتقل کردند . درفضایی تنگ وتاریک درزیرزمین وزیر پله ساختمانی که قبلا گویا هتل بود وبعد از مصادره، ستاد سپاه پاسداران گشته بود . در زیرپله یک زندانی دیگری نیز بود که از بچه های همشهری ام بود او از ترس گریه میکرد وگمان میکرد که میخواهند اعدامش کنند . اواساسا سیاسی نبود وبه جرم اینکه برادرش در عملیات لباس آخوندی پوشیده بود وبا این ترفند یکی ازشکنجه گران را در خانه اش به سزای اعمالش رسانده بود به زندان انداختند. من تنها آرامشش میدادم . همه بچه های هم محلی ام در زندان سپاه بودند . از محمد ومسعود پیچگاه تا محمد علی ونصرالله عمویی و...مابچه های محله همدیگر رادوباره یافته بودیم . زندان دیگر زندان نبودگر چه هرروز عده ای به چوبه های دار سپرده میشدند بلکه صحنه تنها تغیر کرده بود اما مبارزه با شدت هر چه تمامتر ادامه داشت . بعد ازدوروز مرا به بند هفت بردند . بندی که افراد کمتراز17سال درآن بودند .
در بند ها بیش از نود درصد بچه ها هواداران مجاهدین بودند. در ابتدا بهزاد شهدایی به طرفم آمد . اورا ازقبل میشناختم فکرمیکنم بوسیله جواد عریف یکی از دوستان فاز سیاسی ام که باهم با درسال 58در یک خانه تیمی زندگی میکردیم وسپس با قساوت هرچه تمامتر اعدامش کردند .
آنروزهابه گمانم سازمانمان پیش بینی کرده بود که عمر دوران سیاسی نامحدود نیست ودر هرصورت بعد از عبور از مراحل کمی این تضادها آشتی ناپذیرخواهد شد اگر چه با تمام تیزهوشی میخواست این پروسه را هرچه طولانی ترکند .
من با بهزاد بعد از سلام واحوالپرسی ورد وبدل کردن خبرها کلی خندیدم واو هرچه ازدستش برمی آمد انجام میداد تا بیماری ام کاهش یابد.از آنزمان من وارد تشکیلا ت که درواقع یک مرحله کیفی در پروسه مبارزه درزندان میباشد شدم. زندگی ای سراسر ریسک آنهم درچنگ دشمنی که همه مرزهای انسانی را زیرپا میگذاشت. دشمنی که زندگی وبقایش در کشتار آزادیخواهان بود وما هم آمده بودیم که در این کارزارعمق دوستی خویش را با مردم خوب سرزمینمان که بعدازشاه به چنگال خمینی افتاده بودند صیقل بزنیم. دشمنی که صد مرتبه شنیع تر از دیکتاتوری های کلاسیک جهان بود . بقای او درسرکوب صد درصد بودوبقای ما پایبندی به آزادی که برای ما یک آرمان بود یعنی بودن یا نبودن ، راه سومی وجود نداشت .