
درزمانی که جنبش بر اثر فراز وفرودهایی که ذاتی هر مبارزه ای هست در حالت کمون بسر میبرد ونیروهای انقلابی بر اثر ضربات دشمن پراکنده ودر حال باز سازی خویش میباشند . نیروهای بینابینی که در شرایط سخت وروند روبه صعود انقلاب جایی برای ابراز وجود خویش ندارند ناگاه مانند علف های هرز در آسمان مه آلود وفضای گل آلود از کنار وگوشه میدان مبارزه می رویند .تاریخ مابخصوص بعد از انقلاب مشروطه مملو از چنین جرثومه ها ست . عناصری که درداخل به ایزوله کردن نیروهای انقلابی مستقیم یا غیر مستقیم از جاسوسی گرفته تا پیش بردن خط وخطوط مغازله ولاس باز ی با قصابان حاکم وروغن کاری چرخهای ماشین کشتار ودر خارج با ماسک دموکراسی خواهی گرگان حاکم را میش جلوه میدهند .
پیش از انقلاب سال 57این نیروها بدلیل ضربات سخت وکشنده بر مجاهدین وفدایی دست در دست استعماربه حلوا حلوا کردن خمینی پرداختند وزمانی که قصابان اوین و گوهردشت و...از پیرزن وپیرمرد تا بچه های خردسال را به جوخه های آتش میسپردند فریاد خطر آمریکا جدی است را سر میدادند وبر درودیوار ها مینوشتند واز سویی ارتجاع هار با پوزه ای کف کرده برایشان دست میزد ودرخفا به ریششان میخندیدومی دانست که این کبریتهای بی خطر روباه هایی هستند که درسایه روشن سفره های گرگها بدنبال تکه استخوانی برای خودشان میگردند.
فرقی نمی کند باخدا یا بی خدا بودند یااسم ملی مذهبی ومارکسیست را یدک میکشیدند در عمل بدل به عمله واکره خونریزترین دیکتاتوری جهان معاصر تبدیل گشتند .این نیروهای انگلی که از استثمار خون جنبش تغذیه میکنند بود شان در نبود نیروهای انقلابی است واساسا احتیاج به علم! رمل واسطرلاب نیست تا این موشها را از لانه شان بیرون کشید وبه تشریحشان نشست آنها از اسم سرنگونی رم میکنند.
از انتقاد های آبکی هزاران صفحه روزنامه را روزانه سیاه میکنند .از آمار سرسام آور معتاد ان،روسپیان ،بیکاران،
ولنگاری جوانان ،اختلاس ،گرانی،بی لیاقتی وزیران و...اما از نقطه اصلی رم میکنند .حرفهایی را میزنند که میلیونها هموطن روز وشب آن را با گوشت وپوست لمس میکنند وبرای آنکه نشان دهند که چپ هستند از کارگران سخن میگویند واز یک چیز هرگز کم نمی آیند هژمونی جنبش ،هژمونی ای که کمترین بها برای آن نپرداخته اند به جز وراجی های تئوریک ودر مواقع خطیر در زمانی که بیش از هر چیز به آنان نیاز می باشد تاکتیک و استراتژی عقب نشینی به سوی توده ، یعنی هما ن گه ُخوری وغلط کردم را به پیش میگیرند .این جرثومه ها را که گمانم مارکس "صغیران کبیر"نام می برد تا بخواهی در بحث های تئوریک مغز آدم را میخورند وفارسی آمیخته با انگلیسی را با هم در هاون میکوبند وخود را نابغه عصر مینامند اما درعمل همصدا با فاشیستی ترین جناح های رژیم هم صدا میشوند ودر خارج با شنیع ترین گروه های راسیستی،اما رژیم که بسیار زرنگتر از این نعلین لیسان کتاب خوار است خوب میداند که شعارهای گلو پاره کن آنان دهشاهی هم نمی ارزد وهایهوی آنان همه بعلت آنست که مبارزین واقعی زیر ضربات قرار دارند و این قورباغه های سپهسالار این فرجه را غنیمت شمرده و سر راست کرده اند .
اینها درعمل دینامیزم مبارزه طبقاتی که پنجه در پنجه ارتجاع در افکنده است ودرنوک تیزش ولایت فقیه که سمبول تمامیت رژیم را نمایندگی میکندهدف قرار داده است را سالهای سال از دست داده اند وهرچه در سراشیب سقوط بیشتر می غلتند بیشتر شعار چپ میدهند چپی که درجوهر راست راست است ودر واقع اینان مبارزان نم گرفته سرزمینهای اروپایی هستند که از نوک پا تا فرق سر در باتلاق وادادگی فرورفته اند.
اما ما درطول این سالیان دراز چه در دوران نیمه دمکراتیک ونیمه دیکتاتوری در فاز سیاسی وچه درزندانهای مخوف ولایت وقیح ودوران مبارزات مسلحانه یاد گرفته ایم که پراتیک همیشه فراتر از تئوری میباشد ودر عمل، صحت وسقم ادعا ها را با ید محک زد تا سیه رویی آنان که در وجودشان غش میباشد مشاهده شود . چه بسا تئوریسین هایی که دهها کتاب وصدها مقاله وسخنرانی داشتند اما درزمان دستگیری ظرفیت یک شلاق را هم نداشتند واز دست بوسی به پابوسی وغلط کردم افتادند در مقابل افرادی که در عمرشان حتی یک کتاب نخوانده بودند اما در صحنه عمل ودر زیر شکنجه بر چهره شکنجه گران تف می انداختند وآنان را به لرزه می انداختند مخصوصا زنان مجاهد ومبارز که به دلیل پتانسیل بالای مبارزاتی وخشم عمیق انقلابی فصلی نوین را در تاریخ این میهن گشودند .
اما در آن سوی سکه وقتی که شرایط ذهنی جامعه آماده تر میگردد وزخمهای جنبش التیام مییابد آنان ماهییت واقعی خود را مینمایانند و از آن رم میکنند ودر رد راه حل بنیادی به تخطئه فرزندان راستین انقلاب میپردازند .راستی وقتی که استعمار و ارتجاع هار مشغول غرق کردن یک جنبش عظیم هستند این صغیران کبیر چگونه میتوانند دم از انسان بزنند .
این غوکان لوشخوار لجن زی نه تنها از نام انسان سواستفاده میکنند بلکه سوار موج جنبش چپکی میشوند وبه دشمنان مردم در خفه کردن جنبش کمک هم کنند .
آنان میتوانند از هر چیز سخن برانند اما ازکلمه انسان باید دهانشان را گل بگیرند وواژه سوسیالیسم را بادهان خود کثیف نکنند.
از اینقرار استعمارهم در شرایط مشخص درنبود یک آلترناتیو مناسب ازنوع خودش در جهت پیش بردن خط وخطوط خویش از آنان استفاده میکند فرقی ندارد که این پوزیسیون یا اپوزیسیون با "جیغ دموکراتیکی "به بوژوازی آمریکا واروپا هزاران فحش دهد وخود را میداندار مبارزه نه تنها در ایران بلکه درجهان بداند ودر برابر مافیای تبلیغاتی که هر خبر انقلابی و خیزشهای مردمی را با انبوه امکانات خفه میکند ودست وپای رهبران جنبش را به غل وزنجیر می بندد(با استفاده از این خلا) این خیزشها را به خود منتسب کند.این یعنی نوشیدن خون جنبش وکف زدن برای انحصارهای بین المللی در عمل ،اگر چه درحرف دردفاع ازکارگران ودانشجویان روزو شب گلوی خودرا پاره کنند .
در زندانهای رژیم از آنجا که ما رودر رو با دشمنان مردم روبرو بودیم این پاسیویته را روشنتر از همیشه میتوانستیم
ببینیم . این دوخط یعنی خط افتخارو شرافت وخیانت وندامت.
***
من در بند چهار زندان مشغول بافتن سبد بودم ووقتی که چشمم به اسماعیل افتاد غمی سینه ام را فشرد .میدانستم که اعدامی است بخودم میگفتم :"آخر اینهمه زندانی که تا لحظه های آخر زندگی آنان را در آغوش فشردم کافی نبود که هر روز باید شاهد اعدام عزیزترین عزیزانم باشم ". خودم هم زیر تیغ بودم مدت زمان درازی نبود که براثر اطلاعات جدید وراپرت هایی که از افراد جاسوس بدست آورده بودند مرا از زندان مخوف گوهر دشت به زندان سپاه بابل منتقل کرده بودند وروز وشبم درزیر بازجویی میگذشت ،باز جوهایی که چهره گشتاپو را در شقاوت وشناعت سفید کرده بودند . از اینقرار من به علت مخفی کاری وچک امنیتی با بچه های تازه وارد، وارد سلام واحوال پرسی در ابتدا نمی شدم .این طبیعی بود وپروسه خاص خودش را داشت .
من در بند چهار زندان مشغول بافتن سبد بودم ووقتی که چشمم به اسماعیل افتاد غمی سینه ام را فشرد .میدانستم که اعدامی است بخودم میگفتم :"آخر اینهمه زندانی که تا لحظه های آخر زندگی آنان را در آغوش فشردم کافی نبود که هر روز باید شاهد اعدام عزیزترین عزیزانم باشم ". خودم هم زیر تیغ بودم مدت زمان درازی نبود که براثر اطلاعات جدید وراپرت هایی که از افراد جاسوس بدست آورده بودند مرا از زندان مخوف گوهر دشت به زندان سپاه بابل منتقل کرده بودند وروز وشبم درزیر بازجویی میگذشت ،باز جوهایی که چهره گشتاپو را در شقاوت وشناعت سفید کرده بودند . از اینقرار من به علت مخفی کاری وچک امنیتی با بچه های تازه وارد، وارد سلام واحوال پرسی در ابتدا نمی شدم .این طبیعی بود وپروسه خاص خودش را داشت .
بافتن سبد، ساییدن وکنده کاری سنگ در بند توده ایها و خواندن کتابی از ناتل خانلری وشمیسا درباره عروض نوین فارسی وتاریخ مشروطه از کارهای روزمره ام بود . البته از میان همین افراد آدمهایی بودند که مقاومت میکردند آنهم ازنوع خودشان ،من این افراد را نه از لحاظ فردی بلکه از زاویه خطی که پیش میبردند سبک وسنگین میکردم .
من واسماعیل و منوچهر صباغی که درسالهای بعد از آزادی او را به سازمان وصل کرده بودم وبعلت ضربه سهمگین تلفنی اعدام شد عمدا به این بند آورده شده بودیم تا بوسیله انبوه توابان بدقت زیرکنترل باشیم.گزارش پشت گزارش انبوه ریز ودرشت جاسوسان روز وشب میفرستادند .یک روز که من در حال خطاطی، آرام باخودم زمزمه میکردم "از خون جوانان وطن آخوند دمیده " را یکی از بچه های بریده گزارش داده بود ومرااحضارکردند . چند بازجو که از تهران اعزام شده بودند باتوپ وتشرسئوال پیچم کردند .آنان میگفتند که از تیم عبدالله پیام یعنی تیم نفوذی رژیم در سازمان مجاهدین هستند . ریل سوالات آنها همیشه بایک سیلی محکم شروع میشد وفریادهایی کرکننده در فضایی بسته ، آنان متخص بودند تا زندانیان را به ترس وادارند ونقطه ضعف آنان را پیدا کنند تا از آن زاویه وارد عمل شوند.من هم که اخلاق سادیستی آنان را میدانستم خودم را به همان ریل می انداختم تا خیال کنند که به اهدافشان رسیدند ودست آخر برنده میدان من بودم وآنان بور ودرواقع خر شده بودند . من کارهای زیادی داشتم که باید با بقیه همرزمانم انجام میدادم .آنان مثل همیشه منطق شان لت وپار کردن زندانی وجواب به عقده های درونی خود شان وفرافکنی های لومپنی بود .
روانشناسی رفتاری این شکنجه گران وزندانبانان که آگاهانه انتخاب میشدند ورهتوشه ای از دستاوردهای شکنجه گران سلطنتی واسرائیلی آنهم از نوع ساده ومکانیکی اش دراختیارداشتند خود بسیار جالب خواهد بود .برای مثال حسن که ما اورا حسن جوشی صدا میکردیم .
من سعی خواهم کرد که درآینده تصویر روشنتری از این ارازل واوباش ترسیم کنم .
خلاصه در برگشت به بند، من منوچهر را از جریان آگاه کردم و اطلاعات را در اختیارش قرار دادم .منوچهر بچه زبر وزرنگی بود .اوبصورت حرفه ای در فاز سیاسی در ستاد مجاهدین فعالیت میکرد وکادری فعال بود . ورژیم اطلاعاتی پراکند ه از اوداشت .
موضوعی که در این بند تعجب آور بود .غذاها وامکاناتی بود که زندانبانان به این بند داده بودند .شاید تعجب آورباشد که بگویم که در این رژیم قرون وسطایی که خون ازتن زندانیان قبل از اعدام میکشیدند وبه زنان روز قبل ازاعدام تجاوز میکردندوحتی به حامله ها نیز رحم نمی کردند صبحانه ای مکفی از عسل ومربا ونان تازه وپنیروکره به ما میدادند وشام وناهارمان، مینیمم مرغ و چلوکباب بود .غذاهایی که در بیرون من گیرم نمی آمد .انبوه میوه جات از هندوانه وخربزه گرفته تا سیب وگلابی در گوشه ای از بند تلنبار شده بود حتی زندانهای اروپایی هم اینقدر به زندانیان خود نمی رسیدند .وقتی که این همه خورد وخوراک را بازندان گوهر دشت واوین مقایسه میکردم مغزم سوت میکشید .
این امکانات بی دلیل نبود .این عمله های زندانی بجز چندتن از آنها اعضای یک خانواده یاطایفه بودند واختلافاتشان هم در همین دایره حل وفصل میشد.آنان حتی به خود هم رحم نمی کردند وبرای هم هم گزارش رد میکردندودر این میدان رذالت مسابقه میدادند . محکومیت هایشان هم اندک و پشت سرهم عفو میخوردند وگنا ه زندانی بودشان را نه به گردن رژیم جمهوری اسلامی و خط لاس زدن رهبرانشان با ولایت فقیه بلکه بر گردن نیروهای چپ خصوصا مجاهدین می انداختند که چرا در برابر هیولای خون آشام خمینی ایستادند ومانند رهبرانشان زیر قبای جلادان نرفتند.
***
اسماعیل که اورا درگذشته اسماعیل خروس صدا میزدند بقول یکی از دوستانم جواد عریف ،در گذشته معتاد بود اما وقتی که با مجاهدین آشنا شد اعتیاد را ترک کرد وزندگی اش را وقف مبارزه کرد . در زندان چند بار طرح فرار را با من در میان گذاشت اما طرحها عملی نبود خصوصا زمانی که مقاومترین بچه ها در زندان گوهردشت طی چند مرحله تبعید شده بود ند .اواطلاعات زیادی از افراد جنگل داشت وخودش هم در چند عملیات موفق شرکت داشت .
یک روز وصیتنامه اش رانوشت وبه من گفت :"میلاد من میخواهم خودکشی کنم ". وصیتنامه اش را خواندم .اودر حرفش جدی بود. بهر ترتیبی که شده بود قرصهایی برای خودکشی تهیه کرد من دگرگونی محسوسی را دررفتار او میدیدم . بیشتر سکوت میکرد ودر بند مرتب قدم میزد وفکر میکرد. او به بودن در نبودن می اندیشید.