پنجشنبه ۹ اکتبر ۲۰۰۸

برفرازکوههای بانه


آسمان را گله ای از ابرهای سیاه پوشانده بود وبادهای سرد زمستانی شروع به وزیدن کرده بودند صداهای گنگی از دامنه های دور بگوش میرسید وماچهارنفر تا زانو دربرف بر کوههای بانه به پیش میرفتیم . گهگاه منورهایی بر فراز سرمان بپرواز در می آمد وما به زمین می خوابیدیم وپس از چند لحظه ای دوباره براه می افتادییم .16ساعت کوهپیمایی مداوم درسرمای زیر صفر،آنهم درنقاطی سرخ که دشمن در هر سوکمین کرده بود .

من اما در خفایای دلم احساس یکنوع سبکبالی میکردم .احساسی مثل عقابهایی که در سپیده دم کوهستان پر به خورشید میزنندوسایه ها یشان شاخ وبرگ درختان را برقص در می آورد.


یاد سیروس عبداللهی وسیروس هژبر ویوسف بابانیا ودیگر همرزمان جانباخته ام درسالهای 56و 57که با هم در شمال هفتگی به کوه میرفتیم می افتادم ولبخندی توام با اندوه بر چهره ام می نشست وبه پاهایم قوت میداد . خوابش را هم نمی دیدم که روزی برفراز کوههای کردستان آنهم با سلاح و مهمات روزگار م سپری شود . بهرحال مانند همیشه زندگی هزاران بار پیچیده تر از ذهنم بود و ارابه زمان بسرعت به پیش میرفت هرچند من به پیچ وخم این جاده های صعب العبور واقف نبودم وحتی اتفاقات چند لحظه بعد را نمی توانستم حدس بزنم اما از اینکه به هر حال این فراز ونشیبها درجهت نوک قله کوه منتهی میشود به من انرژی میداد . آزادی را در سینی ای طلایی به ما هدیه نمی کردند . برای کسب آزادی باید برای آن جنگید بخاک افتاد وبرخاست اما بزانو درنیامد .

من با سه نفر از رزمندگان درجلو حرکت میکردم . کلاشینکفم از ضامن خارج بود باید حداکثر هوشیاری را حفظ میکردم دشمن میتوانست در هرکجا کمین کرده باشد پشت خاربوته ها ،صخره ها، درختان و...باید جلوی تخیلات اگر چه شیرین ودلپذیر را میگرفتم هر گونه غفلت میتوانست به قیمت جانمان تمام شود . نمی دانم هرگز نمی خواستم قهرمانانه چه درزندانها وچه دردرگیریها بمیرم زندگی را دوست داشتم پستی وبلندیهایش را اگر چه در تخت شکنجه گاهها و خانه های تیمی میگذشت زندگی ای که جسارت وازخودگذشتگی میخواست آنهم فراتر ازمرگ.

من اما نمی دانم همیشه آرزو میکردم که اگر روزی ناگزیر شوم با مرگ روبرو شوم در کوهستانها یا فراز کوههایی شبیه به کردستان باشددر میان برفها یا جنگلهایی پوشیده از درختان ،درختانی که به من آرامش می بخشیدند وهوایی تازه که نه تنها تن مرا بلکه روحم را جلا میدادند .

در فرصتی که پیش آمده بود زیر درختی برای چند دقیقه ای استرا حت کردیم . بند پوتینم را دوباره محکم کردم واز جیبم چند خرما بیرون آوردم وشروع بخوردن کردم پیمان هم جرعه آبی از قمقمه اش نوشید وبه من نیم نگاهی انداخت مثل همیشه با لبخند به من گفت :" عجله کن تواین سرما اگر توی برف بیش از چند دقیقه استراحت کنیم ماهیچه هایمان کرخت خواهد شد".

ماپس ازمدتهای طولانی زندگی دشوار درکوهها ونقاط مختلف مرزی تبدیل به بز کوهی شده بودیم ومثل آب خوردن قله ها را بالا میکشیدیم قله هایی که در روزهای اول بانفس تنگی ،ورم کردن انگشتان پا ،گرفتگی عضلات وخستگی مفرط ، پیمودنشان ناممکن مینمود اما زمان و اراده و عشق به فردایی بهتر از ما انسانهایی ساخته بود که هرروز چست وچالاکتر میشدیم واین توانایی فیزیکی بر اراده های ما نیز تاثیر داشت .

در مناطقی که حرکت میکردیم درزمان عملیات والفجر مین گذاری شده بود ودر گذشته چند تن از رزمندگان براثر همین مین ها جان باخته بودند بنابراین نباید غفلت میکردیم و چهاردنگ حواسمان را جمع میکردیم . من ناگاه سرم رابر گرداندم تا به شهروز چیزی بگویم که چشمم به سوسوی نوری ، در زیر قله ای که نشسته بودیم افتاد وقتی که آن را به پیمان نشان دادم خنده اش گرفت ما درست در50متری کمین دشمن استراحت کرده بودیم.


در راه من به سنگرهایی که دشمن ساخته بود چشم می انداختم وبه جنگ لعنت میفرستادم جنگی که به هردلیل مردم محروم دو کشور قربانیان اصلی آن بودند واستعمارمثل همیشه به آب کردن سلاحهای زوار دررفته خود میپرداخت . یک طرف دعوا به عنوان فاتح قادسیه وآنطرف برای احیای امپراطوری اسلامی از طریق کربلا به قدس ، امپراطوری ای از نوع ولایت مطلقه فقیه آنهم در آغاز قرن بیست ویکم ،انگار آیت الله های رنگارنگ از تن اصحاب کهف برخواسته بودند واینهمه تحولاتی که با قدرتی شگرف به پیش میرفت نمی دیدند ودرست به دلیل همین تفکر ضد تاریخی وعقب ماندگی مفرط راهی جز سرکوب عریان وچوبه های دار وزندان نداشتند . آخوند هایی که از مردابهای قرون وسطا سربرکرده بودند وراه حل هایی که برای سیاست واقتصاد جامعه میدادند جز شمشیر خونین بربریت چیزدیگری نبود یعنی نداشتند که ارائه بکنند .

ما برای استتار لباسی سفید در برفها بتن داشتیم وخشاب هایی اضافی تادر صورت درگیری کمبود مهمات نداشته باشیم در راه دریک مورد به علت کمین دشمن مجبور شدیم تا ساعتها روی برفهابخوابیم شدت سرما به حدی بود که من دست وپایم میلرزید راهی دیگر نداشتیم باید صبر میکردیم .حوالی ساعت 4 صبح بعلت آنکه هوا روبه روشنایی میرفت تصمیم به باز گشت گرفتیم عاقلانه نبود که در آن مناطق منتظر بمانیم مخصوصا ما که کارمان اصلا درگیری نبود .

بعد از بازگشت به نقطه ای تقریبا امن واستراحتی چند ساعته دوباره براه افتادیم .در حوالی غروب برفی آرام به سرورویم می نشست ومن چشم بر کوههای اطراف می انداختم ولذتی عمیق را در جانم احساس کردم . باید هرطور شده بود ماموریتمان را انجام میدادیم کاری نه از روی اجبار که در ارتشهای کلاسیک مرسوم است بلکه آگاهانه ومسئولانه،ودر چارچوب نبردی آزادیبخش برای مردمی که دراختناق وسرکوب وحشیانه بسرمی بردند .

من از شیبی تند باید میگذشتم پیمان به من هشدار داد که بیشتر هشیار باشم ومن در حالی که حول وحوش را میپاییدم بادست به خاربوته ای چنگ زدم وتلاش کردم که به بالا بروم که ناگهان بارانی از گلوله به سویم شروع به باریدن کرد به سرعت وباسینه خیز شروع به عقب نشینی کردیم ودر مسافتی دورتروارزیابی منطقه مسیررا دورزدیم . دشمن در تمامی مناطق کمین ومین گذاشته بود ومیدانست که ما در آن حوالی دررفت وآمد هستیم بنابراین از انواع تجهیزات پیشرفته جهت نیست ونابود کردن ما استفاده میکرد حاضر بود هزار پاسدار ریز ودرشت را از دست بدهد تا یکی از ما را زنده به دست بیاورد وما هم خوب میدانستیم واز اینقرار هرکداممان قرص سیانور باخود همراه داشتیم . معروف بود که سربازان عراقی از پاسداران بشدت واهمه داشتند اما پاسداران از اسم ما به لرزه می افتادند

لرزه ای مرگ آسا که قدرت شلیک را از آنها میگرفت و این جسارت رزمندگان برای دوطرف دعوا یعنی عراقیها وپاسداران آدمکش بصورت معما در آمده بود چرا که هرگز معنای جنگ آزادیبخش را درک نمی کردند واین موضع برای من کاملا محسوس و ملموس بود چراکه در زندان که بادست و پای بسته در اسارتشان بسرمیبردیم آنان جگر آن را نداشتند که بی سلاح مارا به دستشویی یا ملاقات ببرند حالا که آزادانه با سلاح در رفت وآمد بودیم بلاشک در ترس ولرز بسر میبردند واین طبیعی بود چرا که کلید بهشت ورویت امام زمانهای رنگارنگ که خمینی و دیگر آیت الله ها برایشان میساختند مبنای مادی نداشت وبراساس جهل وخرافات پایه گذاری شده بود اگر چه درکوتاه مدت برای فرستادن اطفال معصوم آنهم در ابعاد بزرگ برروی میادین مین برایشان مفید فایده بود اما در جریان زمان به ضدش بدل میشد.

در کنار چشمه ای قمقمه ام را پر از آب کردم و در حالی که یکی از ما نگهبانی میداد برای چند دقیقه ای استراحت کردیم ساعاتی بود که دیگر برف نمی بارید وابرهای تیره جایشان را به آسمانی پرستاره داده بود ند من در حالی که مشغول خوردن نان و پنیر بودم نگاهی به آسمان انداختم وحس مرموزی در من بیدارشد توگویی خون باسرعت بیشتر در رگانم به گردش در آمد ه بود وقلبم تندتر میزد ومن گرمایی لذتبخش رادرآن سرما مثل تولد یک شعررادرخودم احساس میکردم و باکسی که مثل هیچ کس نبود در درونم زمزمه میکردم که چه خوشبخت هستم .


درهمین حال وهوا بودم که پیمان صدا زد :" حرکت میکنیم " بعد ازچند ساعتی در حالی که با هشیاری صددرصد به جلو مبرفتم با دست اشاره کردم که توقف کنند من در راه به نقطه ای که از برگ پوشیده شده بود مشکوک شدم وگمان کردم که مین است برای همین با احتیاط برگها را کنار زدم ودیدم که حدسم درست از آب درآمد . پیمان به من نگاه کرد واز اینکه با هشیاری متوجه مین شدم لبخندی زد من اما عرقی سرد روی پیشانی ام نشسته بود به آرامی از آن حوالی گذشتیم تا آنزمان من آنهمه کمین در سرراهم ندیده بودم وکمین ها بی دلیل هم نبود .عملیات در آن مناطق سرعتی تصاعدی بخود گرفته بود وآن عملیاتها مانند گذشته بزن ودررو نبود بلکه تصرف پایگاههای دشمن با حداکثرتهاجم واسیرکردن دشمن بود دشمنی که حتی به خردسالان وزنان حامله در زندان رحم نمی کرد وبعداز تجاوز وکشیدن خون یا درآوردن چشم آنان را اعدام میکرد وجسدها را مخفیانه دفن میکرد وبا دندانهایی خونین از گوشت تن آزادیخواهان وبرابری طلبان نعره میکشید ومن بارها وبارها این جنایتها را با چشمانم دیده بودم و بایادآوری آن خاطرات ، کوهی از آتش در وجودم شعله میکشید. من درگذشته همان فردی بودم که درنزد اطرافیانم معروف بودم که آزارم به یک مورچه هم نمی رسید اما تخت های شکنجه در زندانها وسلولهای انفرادی واعدامهای همرزمانم وجودم را بدل به یک پارچه آتش کرده بود .

از روزی که انقلاب شده بود یک جرعه آب خوش از گلویم فرونرفته بود وآنچه که در ذهنم تصور میکردم در عمل به ضدش بدل شده بود من اما سختی ها رادوست داشتم واز زندگی در مردابی از سکوت بیزار بودم واز این انتخاب آگاهانه لذت میبردم باچشمان خودم دیده بودم که افرادی که درگذشته هزاران یال وکوپال داشتند بر اثر سختی مبارزه همه حرفهای خود را پس گرفتند وبا توجیه تئوریک حتی به سلام دوستان هم پاسخ نمی دادند ودر یک بازجویی ساده تمام اطلاعات خود را روی میز بازجوها میگذاشتند تنها وتنها زمان بود که درروند پرشتاب خود ماهیت ها را رومیکرد .

من به نقطه ای رسیده بودم که در چند شب گذشته دو نفر از رزمندگان در درگیری جانشان را از دست داده بودند بنا براین دستم را بلند کردم وبرای چک کردن نقطه مورد نظرزمین خیز شدم منطقه در سکوتی مرموز فرو رفته بود ومن به آن نقطه بشدت مشکوک بودم به همین دلیل به پیمان با پچپچه گفتم که کمی صبرکند تا من به تنها یی کمی به جلو بروم سپس براه افتادم هنوز ده متری جلونرفته بودم که یکی با صدای بلند فرمان ایست داد ومن فهمیدم که درکمین افتادم . از من اسم شب را پرسیده بود ومن در جواب گفتم :"برادرمن هستم "
دوباره باصدایی کشیده گفت :"اسم شب وگرنه شلیک میکنم"






ادامه دارد