
از پشت دریچه بند هشت ، زندانبان صدایم زد : «وسایلت را جمع کن » .
محکومیت من پایان یافته بود وبعلت بیماری شدید ناشی ازشکنجه ها و شرایط دهشتناک زندان میخواستند آزادم کنند .
زندانبان با توپ وتشر به بقیه زندانیان گفت :« هیچکس حق دست دادن وخداحافظی با اورا ندارد » .
پس از اینکه وسایلم را جمع کردم به من چشم بند زد وبعد از عبورا از راهرویی دراز چشم بندم را باز کرد . رئیس زندان که ما اورا حسن جوشی صدا میکردیم نگاهی به پیکر ضعیفم انداخت وگفت : « توآزادی اما فردا باید خودت را به دادستان معرفی کنی من فقط یک نکته را بتو میخواهم گوشزد کنم وآن نکته اینست که اگر یکبار دیگر اینطرفها آفتابی شوی خودم ترا تیر خلاص میزنم »
نگاهی معنی دار به او کردم و سکوت کردم اما او دوباره جمله اش را تکرار کرد :«میفهمی»
گفتم :«من که کاری نکردم»
:« اگر کاری نکردی چرا درنماز جمعه با بقیه نمیروی نماز بخوانی»
باز سکوت کردم .
برای من مهم اطلاعات نسوخته ام بود درست چند هفته قبل مرا با یکی از فرماندهان ... که درهنگام قرار برای عبور از مرز دستگیر شده بود دریک سلول گذاشتند اواسم مستعارم را درزیر شکنجه ها داده بود و اسم حقیقی مرا نمیدانست ومن بعداز صحبت با او متقاعدش کردم که دست آنها را درحنا بگذارد
واز سوی دیگر یکی از بچه های درارتباط با من بعد از تجاوز جنسی به او با آنکه به بیماری روحی دچار گشته بود روز وشب در بازجویی بسر میبرد ومن در شرایطی بلاتکلیف بسر میبردم وهر آن احتمالش را داشت که لوبروم . *
وقتی در زندان باز شد نفسی عمیق کشیدم وبعد از دقایقی با تاکسی به طرف جاده کمربندی بابل رفتم واز آنجا با مینی بوس بطرف بابلسر براه افتادم .
در داخل مینی بوس به چهره افرادی که بیشتر روستایی بنظر میرسیدند انداختم یکی از آنها که از شدت ازدحام جمعیت ایستاده بود از افراد سپاه شهرمان بود که لباس شخصی بتن داشت ودردستش تسبیح میچرخاند وزیر چشمی مرا تحت نظر داشت انگار دست پاچه بنظر میرسید . نمی دانم درسرش چه میگذشت اما میترسید و چند کیلومتر مانده به شهر پیاده شد شاید فکر میکرد که از زندان فرار کردم بهر حال جربزه سین جین از من نداشت .
وقتی به شهرم رسیدم از خیابانی فرعی به خیابان "همت آباد" بطرف خانه براه افتادم . از آسمان نم نم باران میبارید وبه گونه ام بوسه میزد کو چه ها سوت وکوربود واز آن همه شعارهای انقلابی بر روی دیوارها خبری نبود در تاریکی شب چند زن ومرد پیر از مسجد به خانه بر می گشتند ومن بی اعتنا به آنها به راهم ادامه دادم .
بهر صورت دوباره آزاد شده بودم وسرنوشتی نامعلوم در چشم اندازم قرار داشت اما یک موضوع برایم مشخص بود یعنی مبارزه با دیکتاتوری اسلامی
وقتی به خانه رسیدم بی آنکه دربزنم از دیوار خانه بالا رفتم به داخل حیاط پریدم و چند لحظه ای قدم زدم هوا دیگر تاریک تاریک شده بود .
تصور کنید حال مادری که چند بار خبر مرگ فرزندش را به او داده باشند بعد از دیدن دوباره فرزندش چگونه است .
بعد از چند روز استراحت درخانه از مادرم سراغ کتابها یم را گرفتم او درجوابم گفت که پدرم از ترس آنها را سوزانده است چرا که هرهفته سپاه آنها را برای گرفتن اطلاعات وفعالیت هایم فرا میخواند وآنها از بیم تفتیش خانه آنها را آتش زدند کتابهایی که من بیشتر درسالهای پس از انقلاب در روبروی دانشگاه تهران از نشریه فروشان خریده بودم .
پدرم میخواست بهر ترتیبی شده من ازدواج کنم برای همین مرا با قوم وخویشانم به مسافرت میبرد تا خودم دختری را که میخواهم انتخاب کنم من اما مثل ماهی ای بودم که از دریا جدا شده باشد زندگی بدون تشکیلات ومبارزه در جهت سرنگونی رژیم فاشیستی برایم متصور نبود .
آنروزها بهر دری زدم تا ارتباط با سازمان برقرارکنم اما نشد بیشتر افراد جانباخته یا درزندان ویا فراری بودند .
گاهی با خانواده زندانیان صحبت میکردم و آنان با من درد دل میکردند . انگار که خاکستر مرده در شهرپاشیده بودند از آن همه شورشوق و جنب وجوش خبری نبود تنها ماشینهای گشت سپاه ومردمی که چهره هایشان از خستگی از این رژیم آدمکش حکایت میکرد به چشمم میخورد .
نه تنها از آب وبرق ونفت مجانی که خمینی میگفت خبری نبود بلکه تورم وگرانی هرروز بیشتر میشد ومردم بیشتری به ارتش بیکاران می پیوستند .
چند بار به شهرهای اطراف برای رابطه سازمانی سفرکردم اما موفق نشدم یک بار به طورناگهانی یکی از دوستانم را درشهربابل دیدم وخوشحال شدم او فردی سیاسی نبود ومرا به جا نیاورد من تعجب کردم بعدها پی بردم که اورا درشیراز به اتهام واهی هواپیماربایی دستگیر کردند ودر زیر شکنجه دیوانه اش کردند ووقتی که پی بردند بی گناه میباشد آزادش کردند
روزها برای عادی سازی درشهرکوچکم بابلسر به ماهیگیری برروی اسکله ای که در زمان شاه ساخته بودند میرفتم وساعتها به خورشید درحال غروب وپرندگانی که خودشان را به موج میزدند ودریای خزر نگاه میکردم وبا خویش زمزمه میکردم . مادرم با دیدن ماهیهایی که صید میکردم از شدت شادی گریه میکرد وگاهی ماهیها رابرای فک وفامیلم میبرد .
چند هفته از آزادی ام گذشته بود ومن هنوز رابطه ام برقرار نشده بود در شهر کوچکی چون بابلسر احساس خطر میکردم
خواندن کتاب وسرودن شعری که در دفتر زندانی میشد وامکان نشرآن نبود سیرم نمیکرد .
افرادی که در آغاز انقلاب فریاد ما را مسلح کنید را سرمیدادند به سوراخ موش خزیده بودند وانگار نه انگار که در گذشته سیاسی بودند وبا بحث های پلومیک در خیابانها سرآدم را میبردند .
من با آنکه آسمان را ابرهای تیره استبداد پوشانده بود هنوز احساس خوشبینی میکردم که در کوتاه مدت رژیم سرنگون میشود واوضاع متحول میشود واین خوشبینی ناشی از خطوط سازمانی بود که من مانند آیه های قرآن بی چون وچرا قبول میکردم و خودم قدرت تحلیل نداشتم .
یک روز به یکی از روستاهای اطراف شهر یعنی کله بست رفتم تا یکی از افرادی که با من درگذشته درارتباط بود پیدا کنم بعداز مدتها پرس وجو اورا یافتم واو درقهوه خانه ای شروع به بحث تئوریک با من کرد و از غرق شدن سازمان مجاهدین با امپریالیسم ومتحدشدن آنها با لبیرالها سخن گفت و در سئوال من که خوب آنها با لیبرالها متحد شده اند اما تو چه میخواهی بکنی سکوت کرد وبعد از چند لحظه ای گفت که من نامزد دارم ومیخواهم ازدواج کنم واز فعالیت سیاسی خسته شدم .
شبها دیر به منزل می آمدم وبه رادیوها گوش فرا میدادم پدرم از دست من به شدت عصبانی بود ومیخواست که من شبها زود بخانه برگردم منظورش این بود که باید باسیاست خداحافظی کنم من اما احترامش را داشتم ودرجو پدرسالاری مشکلات را منطقی حل میکردم .
درآنروزهای خاکستری دربرزخی گیرکرده بودم وزندگی واقعا بدون مبارزه تمام عیاربرایم سخت شده بود .
یک روز مادر یوسف وشعبان بابانیا نوری که اعدام شده بودند در راه صدایم زد وبمن گفت دخترم درزندان اوین سل دارد وداروبه اونمی دهند . اشک از چشمانش سرازیر شده بود و من به او دلداری دادم **.
با آن اوضاع سرکوب که مبارزین بیشتر درحفظ خود میکوشیدند دیگرسرنگونی درکوتاه مدت یک خوشبینی ایده آلیستی بود اما من باز درچارچوب تفکراتم قبول نمی کردم . هر فعالیت سیاسی حتی شعارنویسی برایم حکم مرگ را داشت ومن کاسه صبرم لبریز شده بود .
شبی از شبها دیر به خانه آمدم و پدرم که بشدت عصبانی بود یقه ام را گرفت و سیلی محکمی به گوشم زد من که درزندانها هرگز قطره اشکی به گونه ام ننشسته بود به اتاقم رفتم وشروع به گریه کردم .
تا صبح به فکر نقشه بودم وفردای همان روز بطرف بابل حرکت کردم ودر یکی از محله ها یکی از افراد تشکیلات زندان را که آزادشده بود یافتم اوبا سازمان رابطه داشت با هم به کله پاچه فروشی رفتیم و ساعتی گفتگوکردیم . یک هفته ای بعد از چک امنیتی با هم قرارگذاشتیم واو بمن گفت : « آماده شو تا خانه وخانواده را ترک کنی فردا مسلح خواهی شد»
* این همرزمان درزندان اعدام گشتند
** بابانیا نوری بعداز آزادی اززندان درعملیات فروغ جاویدان جان باخت .